تبليغاتX
آسمونی ابری ، زمینی خشک
ادبی و هنری
باز باران مي بارد و باز هم دلتنگي و اندوه بر من تاخته است

به تاريكي اتاق تنهايي ام چشم دوخته ام وقتي آسمان ابري است،بغض فرو خورده ام را به ياد مي آورد.

هنگام غروب دلم مي گيرد....

به دنبال واژه اي مي گردم كه رازدار احساسم باشد به دنبال شمعي كه نگه دار درددل هايم باشد.

ديريست كه تنها مانده ام كلبه ي بي كسي ام تاريك و نمناك گشته و به اميدي ناپيدا هنوز مي تپد.

شمع فروزان خاطرم به خاموشي گذارده و كنج تنهايي ام را گل هاي آشفته و پرپر پوشانده

آه هنوز غروب گذر نكرده و من بايد بنويسم ...

تمام هستي ام دل ديوانه اي است كه چشم به جاده دوخته تا افق را در آن نظاره گر باشد.

وقتي هوا ابري است دلم مي شكند...

+ نوشته شده در  ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

روز تولدم...

مي خواهم دنيا را به خود هديه كنم.

مي خواهم سبز باشم و بخندم .زلال باشم و بگريم. آسماني باشم و سكوت كنم...

امروز هجدهمين سالگرد عهدي است كه با خدا بستم. يادآور شكوه حياتي است كه خدا به من هديه كرد اين بهترين هديه اي بود كه از دستان پر مهر پروردگارم گرفتم...

گرچه در انزوا هستم اما وسعت احساسم مرا به كرانه ي درياها و چمنزارهاي نمناك مي برد.

پرنده ي خيالم همسفر با نسيم تا اوج قله ي كوه ها همراهي ام مي كند.

امروز،آري همين روز مهربان كه مهابتي خاص را برايم به ارمغان دارد...

همين امروز كه اندوه و دلتنگي و دلواپسي ها را نهاده به تابوتي سخت در عمق قلب صخره اي مدفون خواهم كرد.

امروز كه دريچه ي قلبم را به سوي شادي ها مي گشايم و به روي غم ها مي بندم...

امروز را جشن مي گيرم كه فراموش نكنم زنده ام و زندگي ام ازآن خداست...

هجده بهار ديدم و گلي نچيدم،برگي نخواندم،شعري براي باران نسرودم.

ساكت و آرام مثل مرداب؟

نه چنين نيست،من پر خروشم مثل دريا.چشمانم تار مي بينداما دلم پاك است و صاف.آسمانش ابري و زمينش پر از جوانه هاي سرسبز اوهام و خيال...

هنوز باقي است دفتر تقدير،هنوز همه اش را نخواندم ،گويي وقت بسيار است اما نه.

آه نه،زمان طاقت فرساست اما براي بهار نه،زود مي گذد...

تولدم مبارك ۳۰ مهر...

+ نوشته شده در  ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

آخ اين روزگار به ما هم رحم نكرد.

چقدر دوست دارم يكي رو بكشم . درس و كار و بشور و بساب و بخور و بخواب ديگه جايي براي نفس كشيدن هم باقي نذاشته

+ نوشته شده در  ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

هيچ كسي نميتونه به دلش ياد بده كه نشكنه ولي من حداقل به دلم ياد دادم كه اگه شكست دست كسي رو كه دلم رو شكسته نبره .
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم تو هم به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم .

سرنوشت، ننوشت ...
گر نوشت، بد نوشت .....
اما باور کن :
سرنوشت را نميتوان از سر نوشت!

 

 

احساسم نسبت به تو مثل خاکستری می مونه که وقتی یادت می افتم دوباره شعله ور می شه.

راستش نه وابستگیه و نه نیاز .

من هنوز دلتنگم...

من خیلی چیزا می خوام مگه نه؟

منو ببخش

منو ببخش که وقتی غرورم می شکنه عاشق می شم.

حالا با من دوست می شی؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

برای مادرم

مثل همیشه باز نسیم مهرت نوازشم می دهد.

از آن هنگام که در تنگنای خانه ای تاریک و ابهام آمیز غرقه بودم تا کنون تو همسفرم بودی.

نمی دانم با کدامین قلم از تو و مهرت بنویسم؟

می گویند عشق درداست و محنت،عشق سکوت است و تنهایی،عشق غم است وتلخی

اما عشق تو را همین بس که جاودانه است و بی انتها!

مادرم همه ات بوی محبت می دهدسکوتت،نگاهت،لبخندت...

تو فریادی و با گلوی تو همه فریاد می کشند،شعر پاکت و حقیقتت را همگان دوست دارند.

تو دریایی،تو آیینه ی زلال آسمانهایی و امواج با کف دستانت شادمانه کف می زنند.

ریشه ی سپید یادت را با خنجر زنگار بسته ی زمانه نمی توان برید و از بین برد.

مادرم،

چه بد بودم من،مرا با جوانی ام ببخش.

تا چند چشمانت را بسته داشته و برای اینکه سخنی نگویی گلوی خویش دریدی.

وای برمن...

چگونه بگویم تا نگرید ابر؟

وقتی در زمین خشک احساسم لب ها همه چاک چاکند؟

مرا در آغوش بگیر و باز از گرمی دستان پر خروشت به من ببخش تا آرام بگیرم.

و باز مرا ببخش.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

دوستای خوبم ، سلام

این جا لیست ترانه هایی رو که دوست داشتم گذاشتم. اگه دوست دارین می تونین دانلودشون کنین.

برای دانلود کردنشون روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

نمی دانم سلام خود را به چه تشبیه کنم.فقط چند جمله می نویسم که سلام مرا که از اتاق قلبم سرچشمه گرفته پذیرا باشی.

می نویسم که به یادگار بماند.

می نویسم که روزی بخوانی و به یادم باشی.

می نویسم که بدانی در اعماق دل غمگین من چه می گذرد.

بخوان و بدان که همیشه این دل به یاد توست.

 

دیدار آخرما بود

                  بدرود گفتی و بی تکان دستی

یا نگاه لبخندی به پشت سر

                            رفتی 

حتی به دو جویبار کوچکی که بدرقه ات می کرد

                                           ننگریستی

من اما در تاریکای کوچه به های های

                                     گریستم

 

دوباره سحر رسید و من با بغضی از خواب پریدم.

نبودنت سخت و طاقت فرساست.

چه زود رفتی نازنینم...

اکنون من ماننده ام و من ومن،

با نگاهی در حسرت نگاهی می نگرم به هر نگاهی تا شاید نگاهی

آشنا یابم.

قلبم ،نافرجام از عشقی ،غمگین و افسرده ،گوشه ی این سینه تو را می خواند.

امیدم بی امیدی رفت.

وجودم بی وجودی مرد.

احساسم گمگشته ی عشقی پر کشید.

زیر خاک ماندم. بی تومی پوسم.

همنوا با ناله ی دل مجروحم اشک می ریزم تا شاید یادت را از دلم بیرون کنم.

به زخم و جراحتی که از تو به من برسد راضی هستم اما آیا انصاف است رنج و عذابی که به قلبم وارد کردی

زهر تلخی را که از دستم گرفتی چرا به قلبم بازمی گردانی مگر خودت نمی گفتی ازهر دست بدهی از همان دست پس می گیری.

مرا با سیاهی شب تنهامگذار.

دارم می سوزم از تنهایی...

از سپیده ی صبح و شب بیزارم. نفرین به سپیده ،نفرین به شب.

نه ،دیگر نفرین نمی کنم.

دیگر پشیمانی و خیال دردی را دوا نمی کند.

آن که باعث بی سرانجامی ام شد خود بودم .

افسوس و دریغ که گذشته دیگر برنمی گردد.

 

 

دیری نمی پاید که من هم ،همنفس با شب تا سحر گریه کنم.

باز ساختمان آرزوهایم فروریخت و باز زندگی ام از دستم پر کشید.

روزها تکرار می شوند و من هنوز برای تو می نویسم:

چون گلبرگی که از کف دست می غلتد و به زمین می افتد،

چون خاری که ازترس جدا شدن ازگل خود را محکم به ساقه ی

نرم گل می چسباند،

 چون غنچه ای که ساقه اش از نبود باغبان شکسته،

چون وجودی که همسفر با نسیم به ناکجا می رود،

چون طفلی که توان برخاستن و قدم برداشتن ندارد،

چون نگاهی که از گریه تیره وتار شده،

از نبودن می گریم .می گریم و می خوانم. می گریم و فریاد می زنم. بی صدا می گریم .

در تاریکی این شب ها به های های می گریم تا یادآوری کنم بودنت را.

نه غروب می خواهم و نه طلوع، نه پاییز می خواهم ونه بهار، نه سکوت و نه فریاد ، نه زندگی و نه مرگ، تنها تو رامی خواهم.

همدم تنهایی خود شدم.

تنهایی را دوست داشتم، چون در تنهایی ام غرق خیالت می شدم اما اکنون تنهایی مرا یاد مرگ تشنه کامی می اندازد که هر لحظه نبودنت را به من یادآور می شود تا  این گونه جانم را بگیرد.

تحمل می کنم به امید بازگشتت.

سر بر زانوی ندامت می گذارم و می گریم.

دیریست که بودن با نبودت مرا در پاییزی خشک و بی روح غرق کرده است.

جانم از این اندوه و بی تب وتابی به لب رسید.

کسی را نمی خواهم پس از تو هیچ مردی بوی مردانگی نمی دهد.

نخواه که دلم را در دستان دیگری ببینی و قلبم را نهفته در جام

دیگری و صدایم را همنوا با صدای دیگری و اشکم را فروریخته

در فراق دیگری.

نه، به این ناکامی ام راضی مشو. برگرد ، برگرد و زمین خشک احساسم را بهاری کن.

تکیه گاه وجودم خرد شد، شاخه ی غرورم شکست ، بغض فروخورده ام تاب و توانم را گرفت، اشکم سرازیر شد و تو نماندی...

لباس اندوه را به تن کرده و منتظرم تا آن روز شوم جدایی فرا رسد.

چرا و به چه قیمت، به قیمت بی قیمتی من،

این مردانگی توست؟

بیست و سه روز رنج و پس از آن مرگ، آری؟

چشمانم را می بندم تا نبینم نافرجامی و فراموش شدنم را، ولی تو ببین ،ببین غروب خورشید چشمانم و پایمال شدن روحم را،

ببین لغزیدن فریاد روی گونه هایم را . 

در امواج افکارم غوطه ور می شوم، دیگر جز قاب عکس خاطراتت را نمی بینم ،جز با تو بودن را نمی خواهم .

سرنوشتم به نابودی فروریخت.

مهربانم، اگر انتقام نیست پس چیست؟

نه توان نوشتن دارم ونه توان ننوشتن.

اندوه بی پایانم تجربه ی تلخی از با تو بودن بود.

همه نیازم با تو بودن بود.

دل بی قرارم تاب شکست ندارد. 

خاکستری گشتم.

وجودم به دست بی محبت باد پرپر شد، باز می خوانمت و به هر سو می جویمت.

بگو که برمی گردی و قرار دل بی قرارم می شوی.

دیدگانم به گریه خون شد، بگو که نمی روی و با من می مانی.

وقتی آسمان دلم را بهاران و خانه ی امیدم را چراغان کردی،روا نبود ناگهان سرما و ظلمت را به خانه ام دعوت کنی و بروی. کاش ناله هایم در قلب مهربانت بی اثر نباشد و بار دیگر بسویم بازگردی و مرا از اندوه تلخ جدایی برهانی.

 تو را با وجودم تنها می گذارم تو تصمیم بگیر و من مصمم می شوم سکوت کنم .

این پایان راه من و توست. برای من غم و غصه و اندوه و دلواپسی و برای تو ...

 

 

وصل تو گر آن نفس آخر است  از همه عمر آن نفسم آرزوست 

 

نامه هایی که هیچ وقت به دستی که باید می رسید نرسیده

31 اردیبهشت

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

حالا که آمده ای دیگر نه شاعرم و نه عاشق،فقط پنجره را ببند تا دلم نگیرد.

حالا که آمده ای دلم برای ماه و ستاره ها می سوزد،امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند با این همه بیداری!

حالا که آمده ای گریه نمی کنم این باران از آسمان دیگریست.

حالا که آمده ای هی دست و دلم را نلرزان،هی دلواپسم نکن ،اگر نمی مانی بیابان های بی باران منتظرم هستند.

حالا که آمده ای تو شمع می شوی و من هم بی دغدغه ی مرگ پروانه می شوم.

حالا که آمده ای خداحافظ ای همه ی شب هایی که تا سحر باهم گریه کردیم.

حالا که آمده ای توان ایستادن ندارم،بنشین تا سر بر زانوانت بگذارم.

حالا که آمده ای دستانت را به نوازش بر اشک حلقه زده بر پلک های خونین ام بکش.

حالا که آمده ای شکوفه های شکافته از اندوه بی تو بودن را به باد خواهم سپرد.

حالا که آمده ای بشنو ترنم جوانه های امیدم را بر درخت آرزوهایم.

حالا که آمده ای دوباره با تو آغاز می کنم تمام رویاهایی که برای خودم می بافتم.

حالا که آمده ای ترانه های روزهای تنهایی ام را با ساز شکسته ی صدایم برایت خواهم خواند.

حالا که آمده ای سخن بگو،بامن سخن بگو از روزهای بی تکیه گاهی.

حالا که آمده ای نگاهم را هدیه به سرزمین نگاهت می کنم.

حالا که آمده ای سبک بالانه به رویاهایم پرواز می کنم.

حالا که آمده ای چشمانت را از جاده برگیر،ناامیدم مکن.

حالا که آمده ای دفتر اشک آلود خیالم را خواهم بست.

حالا که آمده ای اگر که ناتوانم من گناهی ندارم،قلبم گناهکار است.

حالا که آمده ای اولین بار است که حس می کنم بی عشق،قلب مشتی عضله ،شعری خالی از کلام  واژه نامه ای خالی از واژه،نامه ای ننگاشته و دریایی بی موج است.

حالا که آمده ای از حقیقت دستانت می گویم دستانی که هستی مرا حرکت می بخشد.

حالا که آمده ای اشک هایم ،اندوه مهربانم و غصه های استوارم را نهاده به تابوتی سخت در عمق قلب صخره ای دفن خواهم کرد.

حالا که آمده ای یادگاران شبهای تنهایی را که در من زنده اند به آفتاب خواهم داد تا بسوزاند.

حالا که آمده ای هرگونه می خواهی واژه هایم را تفسیر کن.

حالا که آمده ای بقچه ی خاطراتم را در مقابل تو خواهم گشود تا ببینی که در پس این اشتیاق چه مایه غم و اندوه کشیده ام.

حالا که آمده ای به قدرت توفان ها و به اندازه ی قلبی پر احساس از کرانه های اشتیاقم سخن می گویم.

حالا که آمده ای ببین تبسم نمناک باران را بر چهره ام.

حالا که آمده ای آن ‌نغمه ی کهنه را که دوست می داشتی که برای اول بار برای تو خواندم،با صدای گرفته و بم سر دهم ؟بگو نازنینم با توان قلب شاعرم چه ها می توانم برای تو کرد که دیگر نگریی؟   

 

سهم من از عشق تو غم بود ولی....

                                              دوست دارم که تو را شاد ببینم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

می خواهم به خاطر حرمت از بین رفته ی اشکم،سکوت سردم را بشکنم و هق هق فروخورده ام را بگشایم و داغ دل غمینم را به روی کاغذ بنویسم.

یادم آمد بازگشتم را،نگاه پر شور و اشتیاقم و نگاه های سرد و بی محبتت را.

ای همه هستی ام،در گوشه ی قلبم تو را به یادگار می گذارم و می روم.

می روم اما با اندوهی زهر آگین...

دور می مانم از تو وبا حسرت آسمان خاکستری احساسم را می نگرم.

در فراسوی بیشه ی خاطراتم با یاد تو می نشینم و آرام می گیرم.

کشتی عشق از ساحل امیدم رفت.

تنها ماندم.

غنچه ی زرد پاییزی ام شکفت.

با نگرانی و تشویش قدم هایم را از سرزمین عشقت بیرون می کشم.

صبر و قرارم به مانند کبوتری زخم خورده پر کشید.

ای اولین و آخرین بهارم،دلم مانند آسمان ابرآلود گرفته است.

مرا ببخش که بی تو می مانم.

مرا ببخش اگر بر سر دو راهی تردید و عشق به دیار تردید و تنهایی سفر کردم.کوله بارم جز غم و حسرت و دلتنگی نیست.شاید باز هم به کوچه باغ خاطرت سری زدم،در این هنگام مرا بی وفا و بی معرفت نخوان که به خاطر تو خود را تنها می گذارم.

ماه من،در شب های بی تکیه گاهی ام به یادت هستم و می خوانمت. مبادا ترنم قلب عاشقم را بشنوی و رو برگردانی.

همسفر روز های شور و التهابم،بی بدرقه ات می روم. سرما زده از سوز تنهایی.

 

 

نیستی که ببینی تشویش و نگرانی ام را. هر قدم که پیش می روم رو بر می گردانم به امیددیدارت.

بدی هایم را به فراموشی و نگاه واپسینم را به یاد سپار آن دم که ملتمسانه می نگریستمت.

خوبی هایت را به یاد و نگاهت را به فراموشی می سپارم آن دم که مرا در باریکی کوچه ی التماس تنها گذاشتی و رفتی.

مهربانم،دیشب را به یادت از شب تا سحر گریستم و دفتر غم آلود قلبم را در اشکهایم غرق کردم.

ای همه احساسم،مرا دریاب اکنون که بهار هم با تمام زیبایی هایش مانند یک شب غمگین پاییزی بود غم و درد و تنهایی می دهد.بی کینه و با محنت از کنارت می روم.

می روم اما با اندوهی زهر آگین...

 

  

 می رسد سردی پاییز حیات         تاب این باد بلا خیزم نیست

غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام طاقت سیلی پاییزم نیست

+ نوشته شده در  ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

چون خاری که از ترس جدا شدن از گل خود را محکم به ساقه ی نرم گل می چسباند..

هیچ چیز مطابق میل و خواست من نشد. خنده ی تلخ فرو نشسته بر لب هایم غم درونم را پنهان می کند.

چون آتشی درون کوره که از درون می سوزاند و به بیرون راه ندارد.

این چیزی نبود که من می خواستم. دل از اندوه گسیخته ام چیزی جز این انتظار داشت اما چرخ روزگار چیزی جز نافرجامی امیدم را برایم به همراه نیاورد.چرا؟

گویی درون گردبادی محصور شده ام. جهت حرکتم را نمی دانم. دستانم از نوشتن عاجز شده اند. آخر من که بیش از شانزده بهار را تجربه نکرده ام ،چرا این گونه گرفتار پاییز شده ام.

نمی دانم چرا پاییز برایم تصمیم گرفت که کدامین جاده را برای سرانجامم بپیمایم.

ریشه ی من کوچک است و توان مقاومت را در برابر گردباد حادثه ندارد.

ای کاش چشم هایم بسته بود و نافرجامی امیدم را نمی دیدم و به فراموشی سپرده شدن را.

هنوز در ابتدای راه هستم نمی دانم چه هنگام زمان قدم برداشتنم فرا می رسد.

گلوی کوچک من طاقت بغض به این سنگینی را ندارد.

ای کاش این بغض فروخورده ام مرا درک می کرد و آزارم نمی داد.

حتی یک همدرد برای خودم نیافتم چه بد با تار و پود احساسم بازی کردم. من که هنوز بافتن نیاموخته بودم چرا چنین لباسی برای خودم بافتم؟

مگر نمی دانستم که زندگی ام از دستم رها شده و گویی آرام آرام به داخل مرداب کشیده می شوم.

آسمانم ابریست ،زمینم از خشکی ترک برداشته، تنم از بی آبی ناتوان شده ، پای رفتن ندارم .قدم برمی دارم ولی نمی رسم.

غصه ام چیست؟

نگرانی و اضطرابم به خاطر چیست؟

معنی زندگی چیست؟

فکر می کردم می رسم اما نرسیدم غصه ی من این است.

فکر می کردم آزادم ولی زندانی ام غصه ی من این است.

فکر می کردم هستم اما چیزی از من باقی نمانده غصه ی من این است .من با چند استخوانی که ا ز بدنم باقی مانده مگر به کجا می توانم سفر کنم. هیچ کس را نمی خواهم.

چه زود ساقه ام شکست من که غنچه ای بیش نبودم.

چه زود خاک وجودم با نسیم همراه شد در حالی که هنوز سرشته نشده بودم .

چه زود توان قدم برداشتنن را از دست دادم من که تازه راه رفتن آموخته بودم.

چه زود همه چیز تیره و تار شد در حالی که پلک هایم  را چند لحظه ای بیش نبود که باز کردم.

ساختمان آرزوهایم فروریخت .من که ساختن بلد نبودم چرا چنین بنای بی پایه ای ساختم.

دیگر نخواهم ساخت. چشم هایم را خواهم بست. وجودم را به بادی که در حال وزیدن است می سپرم تا گردش این گردون سرنوشتم را با قلم گداخته به غمش بنویسد.

 

 

گویا دارم فرار می کنم اما بسوی زندان سیر می کنم .

وای آرزوهای دیرینم    

وای خواسته های شیرینم  

وای زندگی ام

کجاست آن دستی که با مهربانی دستم را می گرفت و مرا به خواسته ایم می رساند.

کجاست آن که صدای فریادم را بانرمی کلامش پاسخ می داد. 

کجاست آن که آتش درونم را بالطافت وجودش تسکین می داد.

کجاست آن که تشویش وجودم رابامحبتش به آرامش می رساند.

من بسویش نرفتم یا او مرا نخواست ، نمی دانم

من رهایش کردم یا او مرا رها کرد، نمی دانم

من از او رو برگرداندم یااو از من روبرگرداند 

نمی دانم من امیدم را از دست دادم یا او امیدم را نامید کرد.

چه شده؟ چرا فریاد و ناله هایم را نمی شنود و اشک ها و التماس هایم را نمی بیند.

گویا همه هستی ام را بخشیدم به امید این که با سبک بالی بالا بروم اما نمیدانم چرا افتادم.

من ماندم و او رفت.

یکی بالا رفت و دیگری باقی ماند.

چرامرا تنها و بی کس رها کردی؟

چرا بال و پرم تنها راه پروازم را شکستی؟

به کدامین قیمت کلید قلبم را به دریا افکندی؟

چرا چشمانم را به روی امیدم بستی وبارانی کردی؟

توان نوشتن ندارم کلماتم خط می خورند و پاک می شوند.

تنهای تنها...

گویی بغضی سراسر وجودم را محاصره کرده.

نگاه مشتاقم را خاموش کردی.

دل گرفتارم را شکستی.

حتی بر نگشتی تا برای آخرین بار نگاهی به من بیندازی. 

چشمانت را به رویم بستی و احساس کردی که نیستم.

آری نیستم، تمام شدم، به خاک پیوستم، تنم هست، جانم نیست.

تمام هستی ام را ربودی.

دیگر چیزی برایم باقی نمانده . نگاه می کنم نمی بینم.

لمس می کنم اما  احساسی ندارم.

چرا این چنین مرا رها کردی؟

دل من تنها جایگاه تو بود. رهایش کردی تنها و بی کس و رفتی.

کسی جای خالی ات را برایم پر نمی کند.

دارم می سوزم از تنهایی ...

آری می نویسم تا شاید روزی بخوانی. جملات من گویای احساسم نیست ولی کاش بدانی  که تنها نرفتی هستی ام را و هر چه بود با خود بردی.

غروب است خورشید رانمی بینم. دنیا را نمی بینم. جلوی چشمانم را چشمان تو گرفته اند اما آن ها را هم نمی بینم . چرا ببینم کاش تو را هم نمی دیدم مثل همه چیزهایی که ندیدم و حسرتشان به دلم ماند.

چرا و به چه قیمتی تنهایم گذاشتی من که تمام احساسم را هدیه به تو کرده بودم و تمام وجودم. را یک عشق پاک . ولی باور نکردی...

حالا ایستاده ام، افق را می نگرم و زندگی ام را که در حال غروب کردن است.

مگر وجود من لااقل لیاقت یک نگاه تو را نداشت

آخر نهایت همه دلبستگی ها و عشق من این بود بی وفایی تو؟

اگر تو نیستی من هستم.  منی بی تو

به خاطراتم خیره می شوم. خاطراتی که حتی یک بار آن را نگاه هم نکردی.

در کجای این بی کران وقتی دستی را می گیرند بی آن که برخیزد رهایش می کنند؟

نمی دانی که نبودنت چه سخت و طاقت فرساست.

ای امید نافرجام من

ای کسی که تصویر چشمانت روز هاست که خواب را از چشمانم ربوده است.

ای عشق ناپایان من 

ای پاک ترین عشق من

ای شیرین ترین رویای من

دل می گوید ومن می نویسم .می نویسم و می نویسم تا اقیانوسی از یاد تو باشم که با امواج احساسم ساخته ام.

مرا دریاب اکنون که یاد تو باعث فزونی عذاب درونم می شود.

آه ای شب ها من عزیزی از دست داده ام و درخیالم چیزی جز رنج و عذاب فراقش ترسیم نکردم .

بعد از رفتنت قلبم غمین و محزون است.

مرا با چشمانی گریان ترک گفتی.

آری به رنج و عذابی که از تو به من برسد راضی هستم اما آیا انصاف است زخم و جراحتی که به قلبم وارد کردی.

آه ای دل پر حسرت من روزی که زیر خاک باشی فراموش می کنی تمام این زجرها و تنهایی هارا.

من به هوای تو از سرزمین وجودم هم خارج می شدم آخر من از این که بی وفایی کنم شرم داشتم

وجود تو ارزشی بیش از این را داشت. پس وجود من چه؟

نوشتم و می نویسم .

روزها از پی هم می گذرند. اما در اندیشه ی طوفانی ام ازخود می پرسم که آیا تو هم روزی مثل من فراموش خواهی شد؟

امیدوارم به کامیابی برسی .آرزوی دیرینه ام این بوده و هست مرا ببخش اگر چیزی گفتم که دل تو را شکست.

 

 

 

به دست باد پرپر شد گل امید بعد تو

                      ببین گلدان خالی مانده و تردید بعد تو

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

ببار ای ابر بر این دنیای خاموشم کسی دیگر نشان از من تنها نمی گیرد


خسته و بی پناه گوشه ی این اتاق تاریک در میان جرقه ای روشن از اشک نشسته ام.
در کویر حسرت وغم،
در تلاطم سخت ترین موج های خروشان دریای زندگی،
در هولناک ترین ثانیه هایی که تحرک از دنیا گرفته می شود،
در لحظه ی تماشا ی درناکترین کوچ پرندگان مهاجر از سرزمین دلتنگی ام.
تنها تویی آرام جان و طبیب آلامم.
هق هق فروخورده ام را در بغض نارس گلو می کشم.
بی تابی های سرکشم را در زندان چشم هایم به بند می کشم.
فریاد های در گلو مانده ام را به خاموشی نهیب می زنم .
زندگی بدون بودنت بی معناست.
من در شب گریه های بی کسی و دلتنگی هایم در باران پاییزی،چشم هایم را می شویم و تو را در خود می جویم و هر روز و همیشه دوستت دارم.
تکیه گاه دل خسته ام،دور از تو در فضایی پر از تنهایی و درد و مملو از درد تنهایی،همیشه چشم به راه آمدنت هستم.
دیگر لحظه ها بدون تو برایم دردناکند،می دانم که از تو دورم ولی تو در ذره ذره ی وجودم جای داری.
تک ستاره ی آسمان عشقم،دوست دارم دوباره بنشینم و با تو سخن بگویم.
چشمانم را می بندم و تو را مقابلم تصور می کنم.با این که می دانم لحظه ای کوتاه و خیالی بیش نیست اما تسلا ی دلم و مرهم دردم است.
عزیزم کاش می دیدی سنگینی گذر لحظه هایم را بی تو.
دیگر چه دردی زجر آور تر و چه کابوسی پر هراس تر از دوری و جدایی تو؟
چه روز ها و شب هایی را به عشق دیدنت برهم نگذاشته ام.
نمی دانی چه لحظه هایی را به امید شنیدن صدای دل انگیزت گریه کردم .
بهترینم بیا و بین که چگونه از دوریت مانند شمع می سوزم وذره ذره آب می شوم.
بیا و به نوای قلبم گوش کن که فریاد می زند که دیگر لبریز شده و و طاقت دوریت را ندارد.
ای تنها انگیزه ی زندگی ام،گام های بلند باد خزان را غزل می ریزد و می خواند از خلوت دل بی قرارم که به نظاره ات نشسته است.
اینک دیریست که چشمانم منتظر نگاه های گرم توست.
کاش بدانی چقدر محتاج بودنت هستم.
بگذار تا دریچه ی قلبم را به روی احساست بگشایم ویاد ایام شیرین با تو بودن را تا ابد در کنج خاطرم نگه دارم.
می خواهم بدانی که با وجود فرسنگ ها فاصله همیشه به یادت هستم.
تمام احساسم برای من یادآور آن روزهاست که باهم بودیم و هرگز به این اندیشه نرسیدیم که در روزهای بی هم بودن کار دل هایمان چه می شودو چه قدر دلم برایت تنگ می شود.

تنها آرزوی من تا آخرین نفس با تو همنفس بودن است و بس.

+ نوشته شده در  ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

باز نغمه ی سرد باران مرا از خود بی خود کرده.
صدای چکیدن قطره هابر سنگ های سخت و بی احساس احساسم را برانگیخته.
دلم گرفته...
خاطره ی شیرین با تو بودن مرا به سرزمین غمناک حسرت می برد.
سیل اشکم گل بوته های امیدم را که برای دیدارت کاشته بودم با خود برد.
من ماندم و ناامیدی...
قلبم به کندی می تپد و من در انتظار اندوهی بزرگ می گریم.
دیگر شبنمی نمانده که به چشمانم بدوزم.
بغض سنگینی راه را بر در دل هایم بسته.
تبسم تلخی بر لب می نشانم و صد آه دردل می کشم تا کسی از دلتنگی ام باخبر نشود.
کاش من هم مثل تو بودم بی تفاوت.
کاش تو هم غبار سیاه پاییزی را که نبودت بر وجودم نشانده می دیدی.
کاش من هم سرآغاز دیگری از دفترخاطراتم ام را آغاز می کردم.
کاش تو هم اندکی با درد فراق آشنا بودی.
کاش من هم می توانستم تو را از باغچه ی خشکیده ی قلبم بچینم.
کاش تو هم روزی به چشم انتظاری ام می نشستی.
کاش من هم طلوعی سرسبز بی تو داشتم.
کاش تو هم به تماشای چشمانم می نشستی و مروارید های غم آلود فروریخته بر گونه هایم را می دیدی.
کاش من هم ...
بهار برای من تنها شبی سرد و بارانی به ارمغان آورد.
موجی از احساس شور انگیز با تو بودن هر لحظه در دریای خروشان فکرم جاری می شود و می رود.
وقتی بیایی تو را به ساحل جدایی دعوت خواهم کرد.نه از روی خود خواهی که به خاطر قدم های از راه وامانده ام.نمی خواهم که بازگردی چرا که هنگام بازگشتت مرا نخواهی یافت.
خواهم رفت، بی تو، اما با یاد تو...
واپسین اندیشه ام را نام تو پرخواهد کرد.
اندکی دیگر فروغ سرخ چشمانم نیز در مقابل تو خاموش می شود.
این آخرین ودیعه ی من پیش از رفتن است.
دلم فریاد می زند که بمانم و غرور شکسته ام بانگ برمی دارد که بروم.
نه طاقت ماندن دارم و نه طاقت رفتن.
در گوشه ای سوت و کور از این هیاهوی آمیخته با تردید می نشینم و دو راهی تاریک سرنوشت را می نگرم.
تو شیرین ترین بهانه برای ماندن هستی و من تلخ ترین بهانه برای رفتن.
دیگر تو آن همسفر همراه من نیستی. همسفر غربت می شوم و می روم.
من دیگر آن لعل گران بهای تو نیستم .مرا به هیچ فروختی و رفتی.
ناله ی فغانم را در روزن تاریک اتاق تنهایی ام فریاد می زنم. شاید پرنده ی خیال آن را به همراه نسیم به دریچه ی خیالت آورد.
بدان که وقتی به یادگارم می نگری از شهر دلت رفته ام.
وسعت خیس نگاهم را به زمین بی احساس قلبت جاری می کنم.بهره ی تو از من تمام این سرزمین است و بهره ی من از تو هیچ...
+ نوشته شده در  ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

در کنار خانه ی قلبم شب با لجاجت سیه دلانه خیمه افراشته است.

از دور های دور ازاشتیاق گلو دریده ی افق آغاز می کنم.

چمدان آرزوهایم را می بندم و بی اعتنا به تاریکی راه می پیمایم.  

اشک هایم را می زدایم و به درخت یادگار تو نظاره می کنم.  

گاه از احساس سرسبز یاد تو لبریز می شوم و گاه تورا به فراموشی می سپارم.

با همه ی جوانی ام ،با تواضع ترانه های عمیقم،دل سوزناکم را هدیه به باد خزان می کنم.  

من به تنهایی بی تو بودن عادت کرده ام.

پاییز پیچک عشق مرا که به ساقه ی مهر تو پیچیده بود پوساند.

درخت مهر تو صد شاخه شد و از من گذر کرد.

تو صداقت آبی اشکم را باور نکردی و جویبار هایی که به یادت برگونه هایم افشاندم را با آتش سوزناک غرورت خشکاندی. 

به من خندیدی و من آرام و ساکت تو را نگریستم.         

این گناه من است.چشمانت را از دنیای من دریغ کردی.آری،این گناه آلوده ی پاک من است.  

من از تو نمی رنجم.بعد رفتن تو خالی شدم و پژمردم.مثل گل های چیده...

اینک تو نیز از من رنجور مباش.من تو را با وجودم تنها می گذارم.

آن دم که آسمان گریستن را آغاز می کند ،آن دم که خورشید در آستانه ی غروب کردن است مرا به یاد آور

دلم گرفته...

دلم گرفته و دلتنگی خاکستری برمن تاخته است.  

تپش های اشتیاقم و ناله های عذابم بی طنین ماند.

من چون گلدان از یاد رفته ای در آغوش پنجره ام.

از یاد برده ام که به آسمان بنگرم ...
+ نوشته شده در  ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

دل من باز مثل سابق باش   با همان شور و حال عاشق باش

در اتاقکی تنها دوباره به یاد عادتی قدیمی با عکسی از تو  خلوت می کنم .

خلوت می کنم با یاد تو و خاطرت...

نمی دانی نبودنت چه قدر وجودم را می سوزاندو شراره های آن دلم را خاکستر می کند.

حالا من مانده ام و بی خبری.

نمی دانم جدا از من در پس کوچه های دلواپسی چه می کنی.

بی تو نمی توان بخندم.

بی تو حتی نمی توانم نفس بکشم و زندگی کنم.

بی تو می میرم و فقط خاکستر وجودم می ماند و یک دنیا غم و اندوه ، غم و اندوه عشقی که روزی شیرینی زندگی ام بود و با شوق و انتظار در کنار تو بودن همراه بود ولی چرخ بی وفای روزگار این شوق شیرین را از من گرفت.

عشق ماند و حسرت.

حسرت دیدن رویت.

حسرت با تو زیستن،با تو خندیدن،تا روز مرگ با تو ماندن...

بی تو وجود ندارم.

بی تو گم می شوم در سرزمین بی کسی،در دنیای غم.

چه افکاری در سر می پروراندم و چه رویاها و خیالاتی داشتم

هرگز نمی اندیشیدم که این ها همه سرابی بیش نیست.

کاش می دانستی چه روزهایی را در انتظار  و بی خبری گذراندم.

شاید من دیگر در دفترچه ی آرزو های تو جای ندارم اما تو در گوشه ی نهان قلبم آن جا که جز نسیم یادت پای نمی گذارد جای داری...

     
+ نوشته شده در  ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط سپیده  |